ابزار هدایت به بالای صفحه

مطالبي از سراسر اينترنت
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
مطالبي از سراسر اينترنت
هر چي دلت بخواد هست.

 

  افسر بعثی به من می‌گفت: «در این ساختمان، جز من و تو و خدا،‌ کس دیگری نیست و من تو را می‌شناسم و می‌خواهم که آنچه را شما از ویژگی‌های اخلاقی امام می‌دانی، برایم بگویی».

 

خبرگزاری فارس: خاطره مرحوم ابوترابی از ارادت افسر بعثی به حضرت امام(ره)

 

 مرحوم سیدعلی‌اکبر ابوترابی را به اسارت کشیدند اما روح بلندش در میان آن همه اسارت لطمه‌ای ندید و هیچگاه در بند، بندگی خدا را از یاد نبرد. در بخشی از خاطرات سید آزادگان آمده است:

به خاطر دارم که یک روز در اردوگاه تکریت مرا صدا کردند و چشمم را بستند و از اردوگاه بیرون بردند. فکر کردم می‌خواهند مرا به بغداد ببرند. چشم‌هایم را بستند و تا حدود 300 متری بیرون اردوگاه بردند. آنجا صدای افسر بعثی، ستوان عبدالرحیم را شنیدم که گفت: چه کسی به شما گفته چشم ابوترابی را ببندید؟ آنها چشمم را باز کردند عبدالرحیم مرا محترمانه داخل ساختمان برد. هیچ فرد دیگری آنجا نبود. نشستیم و او گفت: در این ساختمان، جز من و تو و خدا،‌ کس دیگری نیست و من تو را می‌شناسم که وابستگی‌ات به خمینی و جمهوری اسلامی زیاد است. ما این را می‌دانیم و مسئله تازه‌ای نیست من می‌خواهم که آنچه را شما از ویژگی‌های اخلاقی امام می‌دانی برایم بگویی. مرتب قسم می‌خورد که من قصد درست کردن پرونده برای شما ندارم.

 

بسم‌الله را گفتم و آرام آرام صحبت را آغاز نمودم و در مورد حضرت امام مطلبی را بیان کردم. در بین صحبت‌هایم، چند مرتبه به او گفتم: فکر نکن من گزافه‌گویی می‌کنم ولی او گفت: من مطمئنم که شما کمتر از آنچه که هست می‌گویی و عظمت رهبر شما بیش از اینهاست. از آن پس، هر چه ما از شجاعت، صلابت، روحیه سازش‌ناپذیری با دشمن و عظمت روحی حضرت امام می‌گفتیم، او با تکان دادن سر تصدیق می‌کرد و گاهی هم می‌گفت: من می‌دانم که رهبر شما کمالاتش بیش از اینهاست.

جلسه ما حدود دو ساعت به درازا کشید. او پس از 3 روز مجدداً مرا برد و در ادامه جلسه قبل، اصرار می‌کرد که در مورد حضرت امام صحبت کنم. من نیز در این مورد برخی از ویژگی‌های حضرت امام را برای او بازگو کردم و او نیز همه را تصدیق کرد.



ادامه مطلب
ابوالفضل اقایی پنج شنبه 26 مرداد 1391  نظرات (0)

 

این را می‌دانستم که همه اتفاقات معمولا ساعت 9 می‌افتد. لذا منتظر ساعت 9 بودیم.

 

خبرگزاری فارس: برای جنگ با منافقین منتظر ساعت 9 بودیم

 

 خاطرات جنگ شنیدنش از زبان رزمندگانی که خود در میدان آتش و خون حضور داشتند خوش است. چرا که آنان لحظات و صحنه هایی را درک کردند که هر فکر و خیالی عاجز است از وصفش. عملیات مرصاد خاطرات شنیدنی و جالبی دارد که این دفعه از نگاه یکی دیگر از فرزندان امام روح الله می خوانیم از لحظاتی که رزمندگان با منافقین جنگیدند و قاطعانه آنان را از کشور بیرون راندند. در بخشی دیگر از خاطرات علی محمد زند می خوانیم:

روز چهاردهم

همین که بلندگو روشن شد بیدار شدم و برای گرفتن وضو به طرف منبع‌های آب رفتم. امروز زودتر و سریع‌تر از دوستان بیدار و آماده نماز شدم. بعد از به جا آوردن نماز امام جماعت که بیشتر وقت‌ها فرمانده بود (متاسفانه هر چه فکر می‌کنم اسم و قیافه‌اش به خاطرم نمی‌آید) میکروفن را برداشت و گفت: برادران انشاءالله امروز برای پاکسازی راهی می‌شویم. وقتی دستور به صف شدن دادند همه سریع به صف شوید و ... ما هم با یک صلوات به چادر برگشتیم و برای خوردن صبحانه آماده شدیم.

این را می‌دانستم که همه اتفاقات معمولا ساعت 9 می‌افتد. لذا منتظر ساعت 9 بودیم. ساعت 8 بود که تعدادی کامیون و کمپرسی به جلو مقر آمدند. دوستان از یکدیگر سؤال می‌کردند که برای چه آمده‌اند؟ بعضی‌ها به شوخی و بعضی به جدی می‌گفتند: برای بردن ما آمده‌اند البته ما تجربه سوار شدن به این ماشین‌ها را داشتیم.

بعد از چند دقیقه‌ای بلندگو روشن شد و اعلام کردند: از برادران تقاضا می‌شود به صف شوند.

به صف شدیم و بعد یکی یکی سوار بر کمپرسی‌ها حرکت کردیم. از میان چادرها و مقرهای مختلف گذشتیم. به انتهای پادگان که رسیدیم منظره جالب و مهیجی دیده می‌شد. متوجه شدم در سمت چپ جاده که پادگان بود تعداد بسیار زیادی راکت در زمین کاشته شده است. همه در گل فرو رفته بود و ته آنها بیرون بود.

با تعجب پرسیدم: این موشک‌ها چرا این طوری است؟

گفتند: این موشک‌هایی‌اند که از هواپیما پرتاب شده ولی به علت نرم بودن سطح زمین در گل فرو رفته و منفجر نشده است.

فهمیدم نقش چاشنی انفجاری که در نوک موشک‌ها و راکت‌ها وجود دارد چیست. و اگر ضربه به آن قسمت وارد نشود گلوله‌ منفجر نمی‌شود. بهترین نمونه‌ای که شنیده بودم در تنگه چهار زبر اتفاق افتاده بود.

زمانی که یک تانک منافقین به عنوان پیش قراول تصمیم داشته از تنگه عبور کند، برادران با گلوله آر پی جی آنر ا زده بودند ولی به علت اینکه محافظ و روکش چاشنی انفجاری آن را برنداشته بودند، منفجر نشده بود. اما راننده تانک از ترس برگشته و رو به فرار گذاشته بود. شاید همین گلوله محافظ دار، ترس در دل منافقان کور دل انداخت و باعث عقب نشینی و زمین گیر شدن آنها شد. همان جا بود که ادوات را گذاشتند و دیگر نتوانستند آنها را بردارند.

بعد از گذشتن از تنگه چهارزبر به جنازه‌های منافقان برخوردیم. کنار جاده به طور موقت با بیل مکانیکی روی آنها خاک ریخته بودند. افراد هر جا که بودند و کشته شده بودند همان جا روی آنها خاک ریخته بودند.

یک جنازه هم بالای یک تپه بود. به نظر در بالای تپه تیر خورده و به پایین افتاده بود. بین زمین و هوا به سنگ‌ها گیر کرده و میان زمین و آسمان آویزون شده بود. بوی تعفن جنازه‌ها محیط را فرا گرفت بود طوری که تنفس بسیار سخت و مشکل بود.

این صحنه‌ها و طبیعت سوخته و آثار به جا مانده از سوختن گندم زارها با فکر اینکه برای پاکسازی باید چه کار کرد همه و همه در هم آمیخته و فکر ما را به خود مشغول کرده بود.

بعد از ساعتی به منطقه‌ای رسیدیم. آنجا پیاده و دسته بندی شدیم و به حرکت برای پاکسازی ادامه دادیم. بعد از گذشت ساعتی یک از دوستان یک اسلحه کلاش پیدا کرد. با توجه به کد چهارتایی شماره بدنه اسلحه مشخص شد که مربوط به منافقین است. قرار شد آن را به من که اسلحه نداشتم بدهند. کسی که آن را پیدا کرده بود خیلی ناراحت بود و رضایت نمی‌داد.

یکی از مسئولان گفت: این را نمی‌توان غنیمت برد و باید در پادگان به ما بدهی که همین جا بده تا یکی هم استفاده کند. بعد از دو سه ساعت گشت و پاکسازی چند تپه دوباره به محل تجمع برگشتیم. آنجا من یک بسته سیگار خریدم و به یک آقای تقریبا مسن که چندین بار از او سیگار گرفته بودم، دادم.

من چون طبق عادت وقتی بوی سیگار را استشمام می‌کردم سردرد می‌گرفتم گهگاه از او یک سیگاری می‌گرفتم و دود می‌کردم. کلا سه نخ سیگار از او گرفته بودم این باعث شده بود به او احساس بدهکاری کنم. وقتی می‌خواستم سیگار را به او بدهم زیر بار نمی‌رفت ولی من به خاطر اینکه قبول کند گفتم می‌آیم دوباره ازت سیگار می‌گیرم که قبول کرد و سیگار را از من گرفت.

اما شروع رفاقتم با او به این صورت بود که بعد از برگشتن از خط دیدم که خیلی محکم دارد به سیگار پک می‌زند. این نوع پک زدن به سیگار، نشانه ناراحتی و عصبانیت زیاد بود. رفتم بلکه بتوانم مقداری از ناراحتی او را کم کنم که با گرفتن سیگار شروع شد.

گفتم: حاج آقا چی شده؟

گفت: دیدی این نامردها چطور گندم‌ها را آتش زده بودند. من هم گندم کارم و الان می‌دانم اگر این گندم و کشت‌های ما را آتش زدند باید از گشنگی می‌مردیم. آخه این نامردا به گندم به این نعمت خدا چه کار دارند؟ همین طور نیمه ترکی و نیمه فارسی نفرین می‌کرد.

گفتم: حاج آقا ناراحت نباش خدا کریم است.

مقداری با او گفت‌وگو کردم و متوجه شدم اهل فامنین است. خلاصه این مطلع دوستی ما شد. راستش اگر این زمان به او نزدیک نمی‌شدم محال بود که به من سیگار بدهد و بعدا دیدم که کسی برای گرفتن سیگار به سراغش رفت و به او سیگار نداد.

دوباره کمپرسی‌ها آمدند و ما سوار شدیم. در میان راه دیگر خبری از جنازه‌ها و جنازه آویزان نبود. فکر کنم آنها را نیز پاکسازی کرده بودند. خلاصه خسته و کوفته ساعت یک به مقر رسیدیم. بعد از نماز و ناهار تا غروب خوابیدیم.

روز پانزدهم

روز پانزدهم با صدای تلاوت روح بخش قرآن و نماز شروع شد ولی مشخص بود که ادامه روز خوردن و بیکاری و بی حوصلگی است.

هر کس به کاری مشغول بود و دیگر آتش جنگ کاملا خاموش شده بود و هیچ جا خبری نبود. ما هم خسته از بیکاری، نمی‌دانستیم چگونه وقت بگذارنیم. ساعت 10 صبح بود که گفتند هر کس می‌خواهد برای خانواده نامه بنویسد و یا تلگراف بفرستد بیاید نامه و برگه مخصوص بگیرد. من هم رفتم و کاغذ نامه را گرفتم و در حد دو خط نوشتم:

سلام پدر عزیزم من حالم خوب است. به همه سلام برسانید. فرزند شما علی محمد. آدرس ملایر خیابان طالقانی کوچه شهید نصرت الله زند بابارئیسی پلاک 48

همه متن تلگراف همین بود و با آدرس پستی تحویل آقای مسئول دادیم و برگشتیم. هر چند این تلگراف هنوز هم به خانه ما نرسیده است.

بعد از نماز و ناهار برای استراحت اجباری به چادر رفتیم و تا مغرب به استراحت و تعریف و تفسیر کارهای آن نوجوان و دوستش پرداختیم. بعد از نماز مغرب و عشا و شام هم برای خواب واستراحت به چادر برگشتیم. ساعت 10 شب چراغ‌ها خاموش شد و ما هم به اجبار به خواب رفتیم.

روز شانزدهم

صبح چشمانمان با صدای بلندگو باز شد ولی حال بلند شدن نداشتیم. به هر زحمتی بود بلند شدم و بعد از وضو و نماز برای خوردن صبحانه رفتیم. زمزمه‌هایی به گوش می‌رسید. مبنی بر اینکه می‌خواهند ما را به مرخصی بفرستند. خیلی بحث را جدی نگرفتم. ساعت9 بود که بلندم شدم و با خود فکر کردم بروم و چادرهای دیگر را ببینم بعد از ساعتی پیاده به مقر برگشتم.

نزدیک ظهر متوجه شدم داستان مرخصی ظاهرا جدی‌تر از آنی است که من فکر می‌کردم. حالا من مانده بودم و انتخاب مرخصی یا ماندن با اعصاب خرد. می‌دانستم که اگر بروم دیگر نمی‌توانم برگردم زیرا خانواده به خصوص خواهرم اجازه بازگشت به من نمی‌دادند. تصمیم گرفتم به مرخصی نروم.

دوستم آمد و گفت: علی مرخصی گرفتی؟

گفتم: نه.

گفت: برو بگیر.

گفتم: من مرخصی نمی‌روم.

گفت: حتما باید برویم چون همه گردان به مرخصی می‌روند و کسی باقی نمی‌ماند.

این را که گفت هر چه بافته بودم پنبه شد. دیگر فکرم کار نمی‌کرد. ناخواسته به طرف چادر کارگزینی رفتم و برگ مرخصی را گرفتم. گفتند سه روز مرخصی بگیرند. انگار برگه‌ها آماده بود و ما فقط اسم و اطلاعات فردی را نوشتیم و تحویل دادیم. من با ناراحتی برگشتم ولی چه کار می‌توانستم بکنم.

هوا داشت تاریک می‌شد. من از ناراحتی و فکر اینکه دیگر نمی‌توانیم برگردم، کلافه شده بودم. با این افکار نگران و در هم ریخته، به خواب هم نمی‌توانستم فکر کنم. اصلا نمی‌دانستم اطرافم چه می‌گذرد. چه کار می‌کنم و یا باید چه کار کنم نتوانستم بخوابم. بعد از نماز مغرب و عشا فرمانده بلند شد و سخنرانی کرد. با نام خدا و آیاتی از قرآن کریم شروع کرد.

گفت: بسم رب الشهدا و الصدیقین.. برادران توجه بفرمایند همانطور که می‌دانید امروز جبهه‌ها به شما خیلی نیاز دارد و حضور شما در مناطق جنگی از اوجب واجبات است. با توجه به شهادت فرمانده عزیز برادر مبارکی، ما برای اینکه بتوانیم در مراسم ایشان شرکت کنیم یک مرخصی سه روزه به شما می‌دهیم و به امید خدا فردا با اتوبوس راهی همدان و در آنجا از هم جدا می‌شویم. اما سه روز بعد بعداز ظهر همه در پادگان دور هم جمع می شویم تا با اتوبوس به اینجا برگردیم. برادران بر شما تکلیف است که برگردید... اگر کسی سوالی داره بفرماید.

هر کسی سؤالی می‌کرد. تنها سوالی که به یادم می‌آید این بود که فردا کی حرکت می‌کنیم؟ و جواب دادند 9 صبح اتوبوس‌ها می‌آید ورودی پادگان تا آنجا که باید پیاده برویم و آنجا سوار اتوبوس‌ها می‌شویم.

خلاصه بعد از خوردن شام همه برای خواب به طرف چادر رفتیم و هر کس چیزی می‌گفت و من همه‌اش نگران رفتن و برنگشتن بودم و اینکه چگونه باید با خانواده برخورد کنم.

روز هفدهم

برای آخرین بار با اذان صبح و طعم جنگ و منطقه بیدار شدیم. آخرین نماز در جنگ را خواندیم. که امروز هم بعد از این همه اتفاقات و با گذشت سال‌ها، بیشتر خودنمایی می‌کند. آن روزها خیلی این الطاف خدا را متوجه نمی‌شدیم و امروزه با گذشت سال‌ها از آن روز خود را نشان می‌دهد. خاطرات این روز مانند یک سنگ نوشته بر دیوار دلم نقش بسته است و هرگز فراموش نمی‌شود. تنها چیزی که این روزها بسیار خود را نشان می‌دهد این است که ما آدرسی از این دوستان نگرفتیم تا بتوانیم با هم خاطراتمان را مرور کنیم.

امروز مثل اینکه زمان حرکت نمی‌کرد بلکه پرواز می‌کرد. نماز صبح و صبحانه و لباس پوشیدن و تحویل تجهیزات همه انجام شد و این کارها تا ساعت 9 به طول انجامید. همه وسایل تحویل شد. با تحویل ته برگ مرخصی ما را به صف کردند ولی با کیف سفر و لباس بسیجی، هر چه نگاه کردم خبری از اتوبوس نبود. به ما دستور حرکت دادند. به دستور به خط یک به صف شدیم و بعد ما را به سمت در پادگان حرکت دادند.

وقتی به در پادگان رسیدیم دژبان‌ها افراد را بازرسی می‌کردند. افرادی را می‌دیدم که از آنها گلوله خرج گلوله‌های تکه تکه شده و حتی گلوله‌های منور می‌گرفتند. من یک سر تبر پیدا کرده بودم و چون فکر می‌کردم این وسیله نظامی نیست در ساک گذاشته بودم. به من که رسیدند آن را دیدند و از خروج آن ممانعت کردند. هر چه گفتم این غنیمت است آنها اجازه خروج ندادند. با تحویل وسایل از پادگان خارج شدیم. این آخرین بار بود که از پادگان چهار زبر خارج می‌شدیم.

به طرف اتوبوس‌ها رفتیم اما انگار دیگر ارزش افراد پایین آمده بود. یک راننده اتوبوس که به نظر من خیلی بی‌تربیت بود چنان توهین آمیز با بچه‌ها برخورد می‌کرد که من بسیار ناراحت شدم. همه‌اش می‌گفت درست بنشینید به صندلی‌ها دست نزنید، صندلی‌ها را خاکی نکنید و از این قبیل حرف‌ها...

راستش می‌خواستم بلند شم و دو سه تا حرف به او بگویم ولی حیفم آمد که دهانم را آلوده کنم. خشم خود را خوردم و سکوت کردم. ظهر به کرمانشاه رسیدیم و در آنجا مقداری نان و پنیر به ما دادند فکر می‌کنم در طاق بستان بود. بعد از ناهار و نماز به راه ادامه دادیم تا به همدان رسیدیم در یک پادگان ما را مرخص کردند.

هر کس به دنبال کار خود رفت. من هم فکرم مشغول چگونگی به خانه رسیدن بود. فکر می‌کردم چگونه باید با پدر و خانواده برخورد کنم؟ این فکرها باعث شد اصلا نتوانم بفهمم که چه اتفاقاتی افتاد و با کی به ملایر آمدم. و اصلا چگونه و کی به خانه رسیدم. دوستم کجا رفت. و خیلی سؤالات دیگر تا جایی که یادم می‌آید که در طاق بستان نماز خواندیم و ناهار خوردیم و شب وقت شام در خانه بودم. دیگر هیچی در ذهنم نیست.

بعد که دیدم انگار در خانه همه چیز طبیعی است. بلند شدم و به خانه خواهرم رفتم. بچه‌های او را دیدم و دیده بوسی کردیم بعد از چاق سلامتی طولانی به خانه برگشتم. حالا داداشم نیز آمده بود و کلی با او صحبت کردیم. فقط مانده بودم که بگویم یک روز از مرخصی من تمام شده و دو روز دیگر باید برگردم. با خود گفتم حالا وقت هست و خوابیدیم تا فردا صبح.

دومین روز مرخصی هم به همین منوال گذشت. هنوز نمی‌دانستم که این افکار خودم است که مشکل درست کرده و خانواده پذیرفته بودند که من به جبهه بروم. ای کاش این اتفاق چند سال جلوتر اتفاق می‌افتاد. نوشتن درباره این سه روز بسیار سخت است زیرا نمی‌دانستم که شرایط چه طور می‌شود نمی‌توانستم این موضوع را برای خود تجزیه و تحلیل کنم. جرات حرف زدن با خانواده را نداشتم و شرمی ممانعت می‌کرد که حرفم را بزنم. از طرف دیگر فکر می‌کردم شاید نگذارند بروم. جرات فرار هم نداشتم.

اصل واجب بودن برگشت همه که فرمانده گفته بود مانند صدای یک بلندگو در ذهنم طنین انداز بود تنها چیزی که می‌دانستم این بود که جنگ تمام شده است.

خدا کند دوست داشتن آن زمان‌ها به خاطر اخلاص و هدف الهی دست‌مان را جایی که به آن نیاز داریم بگیرد. خدا را شکر که این اتفاقات دست‌مان را در این دنیا گرفته است و خواهد گرفت.

روز بیستم

به پدرم گفتم که می‌خواهم برگردم.

با ملایمت گفت: برای چه؟

گفتم: نرو جنگ دیگر تمام شده.

ما که داشتیم حرف می‌زدیم داداشم گفت: جنگ تمام شده همه کلی زحمت می‌کشیدند و خدا خدا می‌کردند که در یک عملیات حضور داشته باشند تو دو روزه رفتی سعادت یک عملیات را نیز پیدا کردی. حالا دیگر جنگ تمام شده کجا می‌خواهی بروی.

خلاصه‌ای از صحبت‌های فرمانده را به آنها یادآوری کردم که واجب است و در نهایت رضایت را با سکوت گرفتم.

بعد از ظهر به طرف همدان حرکت کردم. وقتی به پادگان همدان رسیدم در دژبانی را زدم یکی از مسئولان آمد و گفت: برادران دیگر نیاز نیست شما بروید ما اگر نیاز شد به شما اطلاع می‌دهیم.

به جز من تعداد دیگری نیز آمده بودند همه با هم رسیده بودیم. مثل اینکه گروه گروه که آمده بودند آنها را برگردانده بودند. نمی‌دانم دوستم هم آمده یا نه. ما را برگرداندند و عجب برگرداندند. شاید سخت‌ترین زمان عمرم همین لحظه بود که باید با تمام جنگ خداحافظی می‌کردم.

در نهایت به قول معروف که می‌گویند کار را که کرده آن که تمام کرد ما هم جنگ را تمام کردیم.

به خانه برگشتیم و دوباره روز از نو روزی از نو به زندگی عادی خود ادامه دادم و... که تا به امروز هم ادامه دارد. هنوز چشمم به دنبال آن چند روز است.

این بیست روز جنگ با همه لذت‌ها،‌خوبی‌ها،‌گرسنگی، تشنگی و خستگی‌ها و خاطرات تمام شد. هنوز چشم در راهم. شاید که برگردی به دامنت بپیوندیم شاید و شاید و شاید..

شهادت می‌دهم که جنگ بزرگترین نعمتی بود که خداوند در مقابل انسان‌های زمان قرار داد تا آزمایشی باشد و سعادتی برای آنهایی که مشتاق سعادت هستند.

آنچه گفتیم قطره‌ای ز دریا بود

یک نشان از نشانه‌های دنیا بود

قطره‌ام هان شما که دریایید

رو کنید هر چه را که رویا بود



ادامه مطلب
ابوالفضل اقایی سه شنبه 24 مرداد 1391  نظرات (0)

 

  شرط اول موفقیت ما در مقابله با پدیده‌ی بی‌حجابی این است که همه از نظر شیوه‌ی عمل به یک نظر واحد برسیم. در حال حاضر یکی از مشکلات این است که درباره‌ی نحوه‌ی برخورد و عمل اختلاف نظر وجود دارد. باید این مشکل را علاج کنیم. اختلاف نظر ما را به نتیجه نمی‌رساند.

 

خبرگزاری فارس: شرط اول موفقیت در مقابله با بدحجابی

 

«دکتر غلامعلی حدادعادل» را به عنوان سیاستمدار و همچنین چهره‌ای فرهیخته و فرهنگی می‌شناسند. ایشان علاوه بر فعالیت‌های سیاسی سوابق فرهنگی درخشانی دارند که نشان از دغدغه‌مندی وی در این حوزه دارد، کتاب «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» تلاشی است در همین راستا که در آن با نگاهی عمیق، به بحث حجاب و خودباختگی فرهنگی پرداختند. در بررسی مقوله‏ی حجاب و مشکلات موجود به سراغ ایشان رفتیم تا به عنوان فردی که در زمینه‌ی حجاب و عفاف تحقیقات گسترده‏ای داشته‏اند از نظرات ایشان بهره‏مند شویم.

لطفاً رابطه‌ی حجاب را با فرهنگ اسلامی تبیین بفرمایید.

حجاب یک حکم مسلم اسلامی است که رعایت آن بر هر مسلمانی واجب است و به همین جهت جزئی از فرهنگ اسلامی به شمار می‌رود. ارتباط این موضوع با فرهنگ اسلامی به اندازه‌ای است که در حال حاضر در جهان حجاب به عنوان نماد رفتاری مسلمانی شناخته می‌شود. در هر جای دنیا وقتی خانمی با حجاب دیده می‌شود، مشخص است که او مسلمان است. در واقع حجاب یک علامت محسوب می‌شود، حتی محاسن مردان علامت مشخصی برای مسلمان بودن آن‌ها محسوب نمی‌شود، ولی حجاب اسلامی زنان علامت مشخص و انحصاری فرهنگ اسلامی است.

مهم‌ترین ثمره‌ی حجاب در سطح اجتماع و خانواده چیست؟

یک اصل را باید بپذیریم و آن این است که اگر در روابط جنسی بی‌بندوباری زیان‌آور است، تحریک بدون ضابطه و بی‌حساب هم به جامعه آسیب می‌زند، چرا که تحریک جنسی بدون ضابطه به روابط جنسی بدون ضابطه منتهی می‌شود. ممکن است این سؤال مطرح شود که آیا روابط جنسی نیازی به ضابطه دارد؟ در پاسخ باید گفت کمتر کسی در دنیا مدعی است که روابط جنسی می‌تواند کاملاً بی‌ضابطه باشد. اگر این را قبول کنیم، در آن صورت باید بپذیریم که تحریک جنسی هم باید ضابطه و حد حریم داشته باشد و برای برهنگی و پوشیدگی هم باید قوانینی معین شود.

همه‌ی دنیا این قواعد و قوانین را قبول کرده‌اند؛ چه آن‌هایی که دینی فکر می‌کنند و چه آن‌هایی که تابع عرف هستند.  اختلاف بر سر حد و حدود حجاب است، وگرنه هیچ حکومت یا فرد عاقلی در دنیا وجود ندارد که برهنگی مطلق را تجویز کرده باشد. همه به حدی از پوشیدگی قائل هستند. در دین ما هم حد برهنگی و پوشیدگی، تحت عنوان احکام حجاب، مشخص شده است.

باید بپذیریم که نتیجه‌ی مستقیم بی‌بندوباری جنسی فروپاشی خانواده است. هر جامعه‌ای که تحریک بی‌حساب را آزاد بگذارد باید منتظر بی‌بندوباری جنسی باشد و نتیجه‌ی بی‌بندوباری جنسی نابودی خانواده است. نابود شدن خانواده هم منجر به نابودی فرهنگ می‌شود. بنابراین حجاب نقش عمده‌ای در حفظ نهاد خانواده دارد. جوامعی که شرایط تحریک جنسی را فراهم کرده‌اند یا حدود لازم را رعایت نکرده‌اند، با فروپاشی خانواده و از بین رفتن بسیاری از ارزش‌ها در جامعه مواجه شده‌اند.

لطفاً ماهیت بی‌حجابی را تبیین کنید و بفرمایید این مسئله از چه زمانی وارد کشور ما شده و دلیلش چه بوده است؟

بی‌حجابی به عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی سوغات‌ دوران تجدد است. در واقع این موضوع در تقلید از تمدن غرب در دوران جدید در کشور ما به وجود آمده است. در قرن نوزدهم و بیستم، در همه‌ی جوامع شرقی و از جمله ایران به علت خودباختگی در برابر تمدن غربی عده‌ای فکر می‌کرده اند که از نظر اجتماعی علت پیشرفت‌های علمی غرب نبودن حجاب در میان خانمهای غربی است.

بنابراین در ایران هم تصور میشد لازمه‌ی پیشرفت و تجدد بی‌حجابی است. البته کشورهای استعمارگر و حکومت پهلوی، به عنوان مروج افکار آن‌ها در جامعه، در این پدیده بی‌تأثیر نبودند. آن‌ها بی‌حجابی را به عنوان یک علامت پیشرفت و تمدن در ایران ترویج می‌کردند و نتیجه‌اش همان وضع قبل از انقلاب بود که هنوز هم آثارش در جامعه‌ی ما وجود دارد.

بی‌حجابی به عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی سوغات‌ دوران تجدد است. در واقع این موضوع در تقلید از تمدن غرب در دوران جدید در کشور ما به وجود آمده است. در قرن نوزدهم و بیستم، در همه‌ی جوامع شرقی و از جمله ایران به علت خودباختگی در برابر تمدن غربی عده‌ای فکر می‌کرده اند که از نظر اجتماعی علت پیشرفت‌های علمی غرب نبودن حجاب در میان خانمهای غربی است.

با وجود اینکه حدود 28 نهاد فرهنگی در مقوله‌ی ترویج فرهنگ عفاف و حجاب درگیرند، در عرصه‌ی سیاست‌گذاری، اجرا و نظارت در این زمینه متأسفانه هنوز به شرایط مطلوب نرسیده‌ایم. مشکل و معضل اصلی نهادهای ذی‌ربط را در چه می‌بینید؟

پرداختن به این مسئله بحث بسیار مفصلی می‌طلبد، چون ابعاد گوناگونی دارد. ولی اگر بخواهم پاسخ کوتاهی به این سؤال بدهم، باید بگویم شرط اول موفقیت ما در مقابله با پدیده‌ی بی‌حجابی این است که همه از نظر شیوه‌ی عمل به یک نظر واحد برسیم. در حال حاضر یکی از مشکلات این است که درباره‌ی نحوه‌ی برخورد و عمل اختلاف نظر وجود دارد. باید این مشکل را علاج کنیم. اختلاف نظر ما را به نتیجه نمی‌رساند.

نقش نهادهای آموزشی مانند آموزش و پرورش را در ترویج فرهنگ عفاف و حجاب در چه حد می‌دانید؟ اقدامات صورت‌گرفته تا این زمان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اقداماتی که تا امروز صورت گرفته‌ نسبتاً خوب بوده است، ولی ریشه‌ی حجاب در خانواده است. حجاب از اموری است که اگر خانواده با مدرسه در این موضوع همراه نباشد، مدرسه نمی‌تواند بر بی حجابی و بد حجابی غلبه کند. البته مواردی وجود دارد که خانواده به حجاب اعتقاد دارد، ولی جامعه نسل بعدی را از حجاب دور کرده است، ولی عکس این حالت به ندرت اتفاق می افتد؛ یعنی اگر خانواده به حجاب معتقد نباشد، مدرسه در این زمینه چندان موفق نخواهد بود.

نقش دانشگاه‌ را در این مقوله چگونه ارزیابی می‏کنید؟

دانشگاه‌ها مثل ادارات و باقی قسمت‌های جامعه هستند و چندان فرقی با آن‌ها ندارند. مدرسه‌ها هم رعایت می‌کنند، منتها در درون مدرسه‌ی دخترانه که نامحرمی نیست، در بیرون هم که معلم‌ها و مربی‌ها نمی‌توانند همراه دانش‌آموزان به کوچه و خیابان بروند.

از نظر آموزشی هم این مطالب در کتاب‌هایشان وجود دارد و در مدارس هم رعایت می‌شود. گرفتاری ما امروز مدارس نیستند، چرا که معلم‌ها هم عموماً رعایت می‌کنند. در حال حاضر کمتر معلمی را داریم که آشکارا مروج بی‌حجابی و بدحجابی باشد، چون همه‌ی آن‌ها در دوران بعد از انقلاب انتخاب شده‌اند. در نتیجه نمی‌توانیم بگوییم ریشه‌ی بدحجابی و بی‌حجابی در مدارس است. این موضوع بیشتر از قسمت‌های دیگر جامعه ناشی می‌شود. البته هرچقدر مدرسه‌ها در آموزش به دانش‌آموزان بیشتر دقت کنند و اعتقادات آن‌ها را محکم‌تر کنند قطعاً پایه‌های حجاب در جامعه تقویت می‌شود، اما مسئله‌ی اصلی وضع خود مادر و فضای خانواده است.

سهم برنامه‌های دشمن را در شرایط فعلی چه اندازه می‌دانید؟

این موضوع هم بحث مفصلی است و نمی‌توان به اختصار به آن پاسخ داد، اما مسلم است که دشمنان انقلاب اصرار دارند بی‌حجابی در ایران گسترش پیدا کند و در این زمینه برنامه‌ریزی‌ هم می‌کنند. در شرایط فعلی،نباید موضوع حجاب را رها کرد، چرا که دیگران برای ترویج بی‌حجابی در کشور ما اندیشه می‌کنند و برنامه‌ریزی دارند. بنابراین ما برای دفاع از حجاب و ترویج آن در کشور باید بیش از آن‌ها اندیشه داشته باشیم و برنامه‌ریزی کنیم.

منبع :‌ پایگاه تحلیلی تبیینی برهان



ادامه مطلب
ابوالفضل اقایی یک شنبه 22 مرداد 1391  نظرات (0)

 

  در ماه‌های رمضان دوران اسارت، معمولاً چای شب را برای سحر نگه می‌داشتیم و سحری نان خشک و چای سرد می‌خوردیم. اگر هم چای نمی‌دادند، سحری‌مان می‌شد مقداری نان خشک و نمک.

 

خبرگزاری فارس: اگر چای نمی‌دادند، سحری اسرا نان خشک و نمک بود

 

در ماه‌های رمضان دوران اسارت، معمولاً چای شب را برای سحر نگه می‌داشتیم و سحری نان خشک و چای سرد می‌خوردیم.

اگر هم چای نمی‌دادند، سحری‌مان می‌شد مقداری نان خشک و نمک. در اینجا بود که یکی از برادران بند یک به نام اصغر موفق شد با استفاده از دو سر حلبی و مقداری سیم یک دستگاه المنت ابتدایی درست کند و از آن به بعد توانستیم برای سحری چای داغ درست کنیم.

البته چون چای را در یک سطل پلاستیکی گرم می‌کردیم چای بوی پلاستیک می‌داد؛ اما هر چه بود از چای سرد بهتر بود.

نزدیک افطار که می‌شد بچه‌ها در سطل‌های سفید کوچکی که داشتیم آب گرم می‌کردند و بین گروه‌های غذایی تقسیم می‌کردند تا بچه‌ها با آب گرم روزه خود را افطار کنند.

در وقت سحر هم قهوه یا شیر خشکی را که کل بچه‌های اسارتگاه با پس‌انداز ماهیانه یک و نیم دیناری خود خریداری کرده بودند، با آب داغ درست می‌کردند و می‌خوردند.

برگرفته از کتاب «عطر گل محمدی»



ادامه مطلب

 

هرگاه از او سؤال می‌شد که در جبهه چه می‌کند، می‌خندید و می‌گفت: اگر خدا قبول کند، یک رزمنده هستم. مادر آنجا کاری انجام نمی‌دهیم که قابل توجه باشد!

 

خبرگزاری فارس: تا بعد از شهادت خانواده‌اش نمی‌دانستند او فرمانده تیپ است

 

 خرداد 62 به پیشنهاد دوستان، محسن برای تکمیل ایمان خود آماده ازدواج شد. او برای همسری خویش هیچ کس را بهتر از خواهر شهید بزرگوار علیرضا ناهیدی نیافت. محسن عقد ازدواج بست تا با همسر خویش زندگی ای بر اساس تعلیمات تربیتی و اخلاقی اسلام تشکیل بدهند.

پس از ازدواج، محسن همسر خود را به اسلام آباد غرب برد تا خانواده‌اش نیز سرما و گرمای جنگ را همراه او احساس کنند. زندگی کوتاه آن دو که یک ماه بیشتر به طول نینجامید، در خود هزاران نکته داشت. همسر شهید نورانی، پیش از آن، یک خواهرش در آبادان به اسارت دشمن بعثی در آمده بود و برادرش علیرضا نیز در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسیده بود.

خانم ناهیدی، همسر بزرگوار شهید نورانی، از ازدواجش با محسن اینگونه یاد می‌کند: بلافاصله بعد از ازدواج به اسلام آباد غرب رفتیم و در آنجا ساکن شدیم. همان روز اول مرا در خانه گذاشت و رفت به خط. یک هفته بعد آمد. حال عجیبی داشت که برایم تعجب آور بود. معلوم بود که خیلی ناراحت است.

وقتی علت را پرسیدم، با بغض گفت: «آن موقع که برادرت علی شهید نشده بود، فرمانده تیپ بود و به خاطر مسؤولیتم اجازه نمی‌داد به خط مقدم بروم. الان هم که فرمانده تیپ شده‌ام، به هیچ وجه اجازه رفتن به خط رو به من نمی‌دهند…»

من خوابی را که چند شب پیش دیده بودم، برایش تعریف کردم و گفتم: «اتفاقاً من هم خواب دیدم که تو شهید می‌شوی، روز و ساعتش را خدا می‌داند، ولی مطمئن باش که انشاءالله شهادت نصیبت خواهد شد.»

نماز شب‌های محسن حال و هوای عجیبی داشت؛ با آنکه بیست سال بیشتر نداشت چنان از درگاه خدا طلب بخشش می‌کرد و شهادت را در راه او درخواست می‌کرد که هر شنونده‌ای به حیرت می‌افتاد و دلش می‌لرزید.

هنگامی که برای آخرین دیدار، ساعت 2 نیمه شب به خانه آمد، با وجود خستگی زیاد، هنگامی که همسرش به او گفت: «کمی استراحت کن، صبح زود می‌خواهی بروی جلو.» تبسمی کرد و گفت: «نه، می‌خواهم مقداری با تو صحبت کنم.»

آن شب، محسن دستانش را حنابندی کرده، عطر خوش رایحه‌ای به خود زده بود. همسرش به او گفت: «هیچ وقت آخرین دیدار را با برادرم علیرضا فراموش نمی‌کنم. وقتی حرف می‌زد، احساس عجیبی به من دست می‌داد. الان هم که شما دارید صحبت می‌کنید، همان احساس را دارم.»

به چشمان محسن که خیره شد، دید به یک نقطه خیره شده است و به فکر فرو رفته است. اشک از چشمانش سرازیر شده بود. آهسته گفت: واقعاً خدا می‌خواهد این شهادت را نصیب من کند؟ واقعاً من لیاقت شهادت را در راهش دارم؟

با این حرف‌ها اشک از دیدگان همسرش جاری شد، محسن با تعجب گفت: بیشتر از این از شما انتظار داشتم، چی شد؟ روحیه‌ای که بعد از شهادت علیرضا در تو بود، کجاست؟ همسرش گفت: «نه بخدا من برای اینکه شما شهید شوید گریه نمی‌کنم، گریه‌ام از روح والا و بزرگ و ارزشمند شماست و به مقام بالایی که نزد خدا دارید، غبطه می‌خورم. شما کجا هستید و دیگران کجا؟

محسن آهی کشید و گفت: خدا را شکر که همیشه یاری‌ام کرده است، از اول زندگی تاکنون…

به همسرش توصیه کرد که در مراسم شهادت او، پیش چشم مردم گریه نکند و لباس مشکی نپوشد تا دشمن شاد نشود، به منافقین بفهماند که اسلام چقدر قدرتمند است، ما هیچ نیستیم و این اسلام است که به ما نیرو می‌دهد، سعی کنید همچون زینب کبری (س) بعد از شهادت امام حسین (ع) استوار بود، صبور باشید…

گاهی که محسن از جبهه به تهران می‌رفت، مادرش با دیدن او می‌گفت: خدا را شکر با پیروزی و سلامت برگشتی…» او که از این حرف ناراحت می‌شد، بلافاصله می‌گفت: شما باید افتخار بکنید که فرزندتان در این راه می‌رود و غبطه می‌خورد به حال آنها که شهید شده‌اند… مگر شهادت افتخار شما نیست؟ باید بجنگیم تا یا پیروز شویم یا شهید. این دوره هم مثل دوره امام حسین (ع) است…

هنگامی که خبر شهات علیرضا ناهیدی را آوردند، مادر محسن شروع کرد به گریه کردن، محسن به او گفت: شهادت افتخار است و منتظر باش که یک روز هم خبر شهادت مرا بشنوی…

وقتی مادر در جوابش گفت «انشاءالله پیروز می‌شوید.» محسن پاسخ داد: ما خدمت می‌کنیم تا آنجا که زنده‌ایم و تا خدا بخواهد و سرانجام شهید می‌شویم. هرگاه از او سؤال می‌شد که در جبهه چه می‌کند، می‌خندید و می‌گفت: اگر خدا قبول کند، یک رزمنده هستم. مادر آنجا کاری انجام نمی‌دهیم که قابل توجه باشد.

محسن نیز یکی از فرماندهانی بود که تنها پس از شهادتش، خانواده‌اش متوجه شدند که فرمانده تیپ بوده است. چند روز پس از اینکه فرماندهان تیپ ذوالفقار توسط نیروهای مزدور کمین خوردند، «محسن نورانی» و «محمدتقی پکوک» به شهادت رسیدند.

منبع: کتاب حماسه ذوالفقار



ادامه مطلب
(تعداد کل صفحات:2)      [ 1 ]   [ 2 ]  
درباره‌ی وبلاگ
سايتي با مطالب جالب و خواندني ،‌ بيوگرافي ، لطيفه ، پيامك ، عكس ، كاريكاتور ، طنز ، فال و طالع بيني ، كامپيوتر و اينترنت و موبايل و هر چه دلت بخواد.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسنده
آرشيو مطالب
لینک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 3750956 نفر
كل مطالب : 30562 عدد
کل نظرات: 1022
تاریخ ایجاد وبلاگ :پنج شنبه 19 شهریور 1388 
آخرین بروز رسانی : جمعه 23 تیر 1396