ابزار هدایت به بالای صفحه

مطالبي از سراسر اينترنت
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
مطالبي از سراسر اينترنت
هر چي دلت بخواد هست.
ابوالفضل اقایی یک شنبه 18 اردیبهشت 1390  نظرات (1)

شقایق گفت با خنده ، نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین ، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:
اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش ، تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم ، نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد


(علیرضا خدایی)




ابوالفضل اقایی دوشنبه 6 دی 1389  نظرات (1)
هر كس كه در اين روزها باران ندارد
روز قيامت چهره‌اي خندان ندارد
 
هر كس به خاك كربلا سجده نكرد
گل هم كه باشد ريشه در گلدان ندارد
 
از عرش مهمان مي رسد هر جا كه روضه است
هر كس ندارد روضه‌اي مهمان ندارد

هر قطره اشكي قيمتش تنها حسين است
اشكي در اينجا قيمتي ارزان ندارد
 
عاشق در اينجا عاشقي مي بيند و بس
آيينه كه كاري به اين و آن ندارد
 
بايد به روي زخم‌هايش گريه‌ها ريخت
هر چند زخم كهنه‌اش درمان ندارد
 
آن زخم كهنه داغ عباس است و اكبر
زخمي كه در دل رفته و پايان ندارد
 
گودال قتلگاه است، يا اينكه باغ سيب است
اين بوي آشنايي از تربت حبيب است
 
قصد نماز دارد خورشيد خون گرفته
وقتي رسول اكرم بر نيزه ها حطيب است
 
آهسته پاي بگذار بال فرشته پهن است
با احتياط بگذر اين خاك بي رقيب است
 
شش گوشه اي مراد است اين عرش خاك خورده
هركس نيامد اينجا از عشق بي نصيب است
 
احساس استجابت در اين حريم جاري است
اينجا يكي مجاب و آن ديگري مجيب است
 
در اين محيط زخمي در اين فضاي مجروح
هر كسي نفس كشيده عمري است بي شكيب است
 





ابوالفضل اقایی جمعه 9 مهر 1389  نظرات (1)

عاقد دوباره گفت: وكيلم ؟... پدر نبود

اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند رفته گل ... نه گلي گم... دلش گرفت

يعني كه از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل هاي سرد كه بي درد سر نبود

اي كاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي

روياي دخترانه او بيشتر نبود

عكس پدر، مقابل آينه شمعدان

آن روز دور سفره بجز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وكيلم؟... دلش گرفت

يعني به قاب عكس اميدي دگر نبود

 




ابوالفضل اقایی جمعه 26 شهریور 1389  نظرات (1)

قطعه‌اي كه در ادامه مي‌آيد يكي از سروده‌هاي مقام معظم رهبري در خصوص شهداي شلمچه است كه از عمق جان بيدار و بي‌قرار ايشان سرچشمه گرفته است.

ز آه سينه سوزان ترانه مي‌سازم
چو ني ز مايه جان اين فسانه مي‌سازم

به غم‌گساري ياران، چو شمع مي‌سوزم
براي اشك دمادم بهانه مي‌سازم

پر نسيم به خوناب اشك مي‌شويم
پيامي از دل خونين روانه مي‌سازم

نمي‌كَـنم دل از اين عرصه شقايق فام
كنار لاله‌رخان آشيانه مي‌سازم

در آستان به خون خفتگان وادي عشق
برون ز عالم اسباب، خانه مي‌سازم

چو شمع بر سر هر كشته مي‌گذارم جان
ز يك شراره هزاران زبانه مي‌سازم

ز پاره‌هاي دل من شلمچه رنگين است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه مي‌سازم

سر و دل و جان را به خاك مي‌فكنم
براي قبر تو چندين نشانه مي‌سازم




(تعداد کل صفحات:3)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]  
درباره‌ی وبلاگ
سايتي با مطالب جالب و خواندني ،‌ بيوگرافي ، لطيفه ، پيامك ، عكس ، كاريكاتور ، طنز ، فال و طالع بيني ، كامپيوتر و اينترنت و موبايل و هر چه دلت بخواد.
موضوعات
آخرين مطالب
نويسنده
آرشيو مطالب
لینک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 3834478 نفر
كل مطالب : 30562 عدد
کل نظرات: 1022
تاریخ ایجاد وبلاگ :پنج شنبه 19 شهریور 1388 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 31 مرداد 1396